عباسعلی شیرپور فرزند شیر محمد در سال 1345 هجری شمسی در خانواده ای کارگر و رحمتکش دیده به جهان گشود و مادر و پدر با رنجهای فراوان و تلاش پیگیر وی را بزرگ کردند و تا ۶ سالگی تحت تربیت پدر و مادر بود بعد جهت تحصیل به مدرسه فرستاده شد او از ابتدا در مدرسه احساس حیا و شرم می کرد و می گفت چه مدرسه ای است که این خانمها باید به ما درس دهند او اظهار بی علاقگی به مدرسه می کرد چون از دست خانم معلم ها دل خوشی نداشت ولی به هر طور بود ۵ سال ابتدایی را در مدرسه معین زاده شهرضا سپری کرد و گواهینامه ۵ ابتدایی را گرفت او از ابتدا به فکر جامعه بود و می گفت ما باید به جامعه خدمت کنیم و اوقات بیکاری را بیشتر در مسجد می گذراند و برای مسجد کاری می کرد و در خانه که بود پروانه وار دور پدر و مادر و خواهر و برادر می گشت و آنها را کمک و یاری می کرد و در راه خدمت به آنها از هیچ کوششی فروگذار نمی کرد هر سال دهه اول ماه محرم را در هیئت فاطمیه در مسجد حاج سید اسماعیل کار می کرد بخصوص روزهای تاسوعا و عاشورا استراحت و خواب را در این ۱۰ روز بر خود حرام می دانست و خدمت به امام حسین و یارانش را بر خود لازم و واجب میدانست و زمانی که به او می گفتند بیا در خانه استراحت کن می گفت شما نمی دانید که خدمت در مسجد و به خلق خدا جز عمر محسوب نمی شود و سال 1360 همیشه اظهار علاقه کرده است نسبت به رفتن به جبهه و خیلی اصرار داشته است که به جبهه برود و وقتی که به او می گفتند کمی صبر کن می گفت اسلام را باید یاری کرد و امام حسین را باید یاری کرد و بیرق اسلام را باید بلند کرد و از زمانی که پایگاههای بسیج در شهر شروع بکار کرد نامبرده اسم خود را بسیج نوشت و دوره های اسلحه های مختلف را دید و یاد گرفت و بطور فعال شبها در پایگاه شهید رجایی مسجد حاج سید اسماعيل بطور مستمر پاسداری میداد و بدلیل اینکه منزل آنها نزدیک به پایگاه بود شبانه روز آماده فداکاری و پاسداری بود و هر شب به پایگاه نامبرده مراجعت می کرد و تا صبح پاسداری انجام میداد و به خانه بر نمی گشت روزها همراه پدرش به دنبال کارگری مغنی چاه می رفت خیلی فعال کارکن و زرنگ بود و از کارهای فعال خوشش می آمد در سال 1360 تابستان مدت ۱۰ روز به اردو رفت که در تعلیمات اردو پای او مجروح شد بطوری که از ادامه اردو او را معذور کردند و او در خانه به استراحت می پرداخت و کار او گریه و زاری بود که چرا نتوانسته است به جنگ با صدامیان کافر و بعثیان برود تا سال ۶۱ که دو مرتبه به اردو رفت و در مدت ۲۵ روز در اردو بود و تعلیمات را همه را یاد گرفت و بعد که آمد به مادرش گفته بود که منتظر من دیگر نباش من دیگر به خانه بر نمی گردم و انشاءالله در راه اسلام شهید خواهم شد و او به آرزوی خود که لقاء الله بود رسید در تاريخ 6۱/۹/۱۸ شربت شهادت نوشید و به دوستان شهید خود پیوست
وصیت نامه
وصیت نامه خود را با نام الله آغاز میکنم به امید پیروزی بر لشکریان کفر صدامی اکنون عازم میدان می شوم و برای من بس ناگوار است اینکه نتوانستم کربلای امام حسینم را زیارت کنم و اکنون که من قدرت و توانم هست و امتحان خداوندی هم شروع شد به پیام حسین زمان خمینی بت شکن لبیک گفته و عازم میدان میشوم تا شاید بتوانم با شهادتم هر چند کوچک و ناچیز است ولی از اعماق جان و دلم سرچشمه می گیرد اسلام را یاری نمایم پیام من بمردم قهرمان و شهید پرور ایران اینست که در حق این پیر اسلام دعا کنید تا خداوند ایشان را تا ظهور حضرت مهدی (عج) محافظت فرماید پیام دیگرم این است که این روحانیت متعهد و مسئول را بحال خود رها نکنید و همه ایشان را یاری کنید به امید پیروزی اسلام و لشکریان اسلام بر لشکریان کفر صلاحی و نابودی اسرائیل و ابر قدرتها و ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشريف والسلام