زندگینامه
شهيد حاج سيدحسين مير طلائي
باسمه تعالی
پاسدار شهید حاج سیدحسین میرطلائی فرزند حاج سید مصطفی در تاریخ ۱۳۰۸/۸/۳ در شهرضا در خانواده ای از سادات جلیل القدر ذریه زهرا (س) که فوق العاده مورد احترام اهالی شهرضا بود متولد گردید تحصیلات خود را پایان دوره ابتدائی به انجام رسانید و پس از آن در بازار شهرضا مشغول شغل کفاشی شد و همیشه با رنج و زحمت فراوان روزها و سالها را میگذرانید در سال ۱۳۳۱ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو پسر و سه دختر بود تا سال ۱۳۵۶ که اوج مبارزات انقلاب اسلامی ایران بود با اعتصابات پی در پی و شرکت در تظاهرات و مساجد و سخنرانیها یکی از فعالان انقلابی بود تا بحمد الله انقلاب به پیروزی رسید شهید میرطلایی متدین و اکثر نمازهای خود را به جماعت میخواند و هیچگاه نماز جماعت و جمعه او ترک نشد و نماز شب را با راز و نیاز به درگاه بی نیاز بجا میآورد و همیشه تقاضای شهادت در راه خدا را می کرد از لحاظ پرداخت وجوهات شرعی بسیار مقید بود و تا آخرین ریال حساب مال و درآمد خود را حساب میکرد وجوهات آنرا می پرداخت همیشه گوش بفرمان رهبر عزیز امام خمینی بود و دستورات امام و روحانیت مبارز و متعهد را بدون چون و چرا اجرا میکرد. جلسات قرائت قرآن او نیز که شبها در منازل انجام میشد ترک نمیکرد تا اینکه جهت اعزام به جبهه ها خود را آماده کرد و در تاریخ ۶۲/۷/۳۰ در عملیات والفجر چهار مریوان بدرجه رفیع شهادت نائل آمد پیکر مطهرش را بشهرضا حمل و پس از تشییع در گلستان شهدا شهرضا بخاک سپردند.
وصیت نامه
وصیت نامه شهید بسم الله الرحمن الرحيم
اینجانب سیدحسین میرطلایی فرزند مرحوم حاج سید مصطفی اکنون که عازم جبهه های حق علیه باطل هستم سخنی دارم با خدای خود که امید است بعد از شهادت من روشنایی باشد برای رهروان راه حق و حقیقت خدایا سالیان دراز بود که ایام عاشورا را در مجالس میگفتیم ایکاش در روز عاشورا همراه امام حسین بودم و جان خود را فدای حسین می کردم و به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین لبیک میگفتم خدایا آنروز که مرا بدنیا آوردی و خلقت مرا به عقب
انداختی ولی باز نا امید نیستم ولی باز ترا شکر میکنم که حیاتم را همزمان با فرزند پاک از سلاله پاک حسین و زهرا قرار دادی خدایا تو را شکر میکنم که پیروزی اسلام را به دست خمینی عزیز مشاهده کردم و امروز همان فریاد هل من ناصر را از دو لب خمینی شنیدم خدایا تو میدانی که از نظر جسمی توانای رزم و جنگ با شهادت را ندادم اما آرزوی شهادت و رفتن راه اولیانت لحظه ای مرا آرام نمیگذارد چه کنم ستم ۵۴ سال رسیده و مردن در بستر را دوست ندارم چگونه از قافله رهروان عشق عقب نمانم .
تا موقعیکه در نماز جمعه احتیاج به فرد کفاشی را شنیدم و خوشحال شدم و امروز که روز سه شنبه ۶۲/۷/۲۶ ثبت نام کرده و فردا عازم جبهه هستم خدایا در زندگی دنیا فارع البال و عاشق شهادتم میخواهم که مرا خاک کف پای حبیب بن مظاهر حساب کرده و قبولم کنی و آرزوی دیرینه مرا برآورده کنی اگر شهادت نصیب من شد بعد از شهادتم حساب مالم را برسد و تا ۶۲/۱/۲۰ خمس و سهم امام را داده و بدهکاری ندارم سلام مرا بدوستانم برسانید و از آنها بخواهید که مرا حلال کنند و برایم طلب آمرزش کنند جلسات عصر جمعه و یاد امام زمان (عج) را فراموش نکنید و به فرزند کوچکم سیدمحمدعلی بگوئید درس خود را خوب بخواند و در نمازش کوتاهی نکند و بقیه فرزندانم در تمام احوال خدا را شاهد
و ناظر خود بدانند و در اموات دینی کوشا باشید.
والسلام